پیش رویم راهیست٬راهی تا دوردست
جاده ای بی مقصد٬شاید کمی انطرف تر از روشنی و شب!
تنها٬من ماندم و من!
خالی از نور و ستاره٬سیاهی شده بر من چیره.
گم شدم!
توی تاریکی این صحنه نور گیج شدم!
هر چه فریاد زدم٬ گوش خودم هم نعره ام را نشنید!
فکر من قدرت پرواز ندارد٬چون بال و پرش زیر لگد مال زمان له شده است!
پیش رویم تیرگی هست ونیستی!
چشم هایم با نگاهم می رود تا دوردست!
تا آنجا که آسمان خورده است با زمین پیوند.
اما پاهایم بی هیچ دلیلی قصد ماندن دارند!
شایدم از ترس است که پاهایم ریشه زده در این خاک!
خاک بی حاصل سرد!
خاک سیاه٬خاک سربی٬خاک درد!
دوست دارم روزی در افق بنشینم!
دست برم در ابرها! با غروب خورشید برَم از این دنیا!
برَم و از من یاد هم نماند باقی!
برَم و از من یاد هم نماند باقی....

|
+| نوشته شده توسط
فری در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
|