من...
خالی از عاطفه و خشم!
خالی از خویشی و غربت !
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن!
عشق...
آخرین همسفر من
مثل تو٬ منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من!
ای دریغ از من، که بیخود مثل تو
گم شدم، گم شدم تو ظلمت تن!
ای دریغ از تو، که مثل عکس عشق
هنوزم داد میزنی تو آیینه ی من!
وای...
گریمون هیچ٬ خندمون هیچ !
باخته و برندمون هیچ!
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ !
ای...
ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه چی تویی ٬زمین و آسمون هیچ !
در تو می بینم٬ همه بود و نبود
بیا پرکن منو٬ ای خورشید دلسرد!
بی تو می میرم مثل قلب چراغ
نور تو بودی٬ کی منو از تو جدا کرد؟

|
+| نوشته شده توسط
فری در چهارشنبه دهم مرداد 1386
|