كىست كه از يك خوابِ آسوده هراسان باشد؟ از خوابي كه هيچكس نتواند آن را برآشوبد؟ البته شايد همه از كابوسديدن گريزان باشند و مسئله هم درست همينجا ست. به يارىِ «تجربهىِ خواب» و استعارهىِ آشناىِ «خواب» در مقامِ «مرگ» و «كابوس» در مقامِ «عقوبتِ گناهان» مىتوان بيشتر در بابِ «مرگ» سخن گفت.
اتفاقاً اگر مرگ بهواقع «پايانِ همهچيز» باشد تجربهىِ چندان دشواري هم نمىبايد باشد. در اين حالت مرگ چيزى نخواهد بود جز يك خوابِ بدونِ كابوس و حتا غيرِبصرى و عارى از سايرِ نشانهها؛ منتها از نوعِ ابدىاش! همانطور كه نمىفهمى درست چه لحظهاي بود كه خوابات برد، و بنابراين بهواقع هيچزمان خودِ لحظهىِ در خواب فرو رفتن را تجربه نكرده اى و تنها سنگين شدنِ پلكهايت را به خاطر مىآورى، لحظهىِ مرگات را نيز تجربه نخواهى كرد. تنها شايد، از همان دست كه در تجربهىِ خواب اتفاق مىافتد، چند لحظهاي احساسِ نزديك شدنِ به مرگ دستات دهد و پس از آن ديگر هيچ*. و از همينرو ست كه، به باورِ من، رهيافتِ ماترياليستى به «زندگى» و در پىِ آن «مرگ»، آسانتر از هر مكتبِ ديگري، مىتواند «رستگارى» را بشارت دهد. چرا كه مگر خوابي آسوده و ابدى، كه هيچ كابوسي آشفتهاش نكند، تفاوتي با «بازخريدِ گناهان» و بخشوده شدنِ آنها دارد؟ البته اگر كه بتوان فارغ از امرِ قدسى سخن از «رستگارى»، «گناه» و «بخشش»ِ آن را به ميان آورد. كسي كه دست به خودكشى مىزند بىگمان به «رهايى» (يا همان رستگارى) فكر مىكند. در اين حالت مرگ از ديدِ او ديگر، نه دردناك بلكه، پاياني بر همهىِ دردها خواهد بود. ديدِ ماترياليستى آسانتر از هر مكتبِ ديگري توانِ بشارتِ رستگاركردن دارد، چرا كه مرگ را همارزِ با رستگارى تفسير مىكند و مرگ هم هيچ قيد و شرطي، جز «مفيدِ به يقين بودنِ استقراء»، نخواهد داشت. بنابراين احتمالاً همه شانسِ رستگارشدن را دارند. اما در آيينهاىِ آخرتباور هيچوقت همگان رستگار نخواهند شد. در اين آيينها، رستگارى شركت در معاملهاي ست كه براىِ پيروزىِ در آن مىبايست پيشتر سرمايهاي هنگفت انباشته باشى. اما واضح است كه آسانى يا دشوارىِ هر آموزهاي بحثي يكسر جداىِ از محتواىِ صدقِ آن آموزه است.
بارى، اينك آنچه كه بهواقع هراسانگيزتر مىنمايد جاودانگى ست: چه گرفتار شدنِ در چنگالِ هادس و چه درافتادن به گردونهىِ تناسخ و باززيستنِ در كالبدِ هستىمندي كه اكنون نمىشناسىاش. قديسانِ آيينهاىِ آپوكاليپتيك هم به دليلِ ايمانِ به همين جاودانگى ست كه ـ گرچه از ديگران پارساتر و پرهيزگارتر اند ـ بيمِ مرگ و عقوبتِ در روزِ بازپسين را دارند. پس خُنُك آن كس كه شد و باز نيامد!
يادداشت:
* اينها كه گفتم(/نوشتم)، در اصل روايتي بود از سخنانِ سقراط (آپولوژى/ص. ۴۰ در مجموعهىِ «استفانوس») پس از محكوم شدنِ به مرگ در دادگاهِ آتن.
هــر چند که رنگ و بـــوی زیباست مـــرا
چون لالـــه رخ و چو سرو بالاست مــــرا
معلـــوم نشد کـــه در طــرب خـــانه خاک
نقاش ازل بهـــر چه آراست مـــــــــــــــرا
خیام
|
+| نوشته شده توسط
فری در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
|