الان فکر می کنم! ساعت حدود 4 شب(صبح) باشه.ما هم که طبق معمول خوابمون نبرده و از روی بی کاری رو به دنیای بزرگ اینترنت آوردیم!خدایی فکر می کنم اگر این کامپیوتر و اینترنت نبودن ما چه کار می کردیم؟!؟!احتمالا به منقل و بافور رو میاوردیم!!
خوب بگزریم!..امشب می خوام یکم از تراوشات ذهن از کار افتادهء خودم براتون بگم!اگر بیش از حد غیر قابل تحمله شرمنده!!!
این شعر! رو وقتی ۶ سالم بود واسه دل خودم گفتم!یادم میاد یکی از شبای پاییزی بود که بارون شدیدی می بارید و سوز سردی هم می امد!!منم حسابی دلم گرفته بود.داشتم این ترانهء داریوش رو گوش می دادم:"گله دارم٬گله دارم٬من از دست خدا هم گله دارم..."خلاصه حسابی یاد بدبختی ها و بی کسی هام افتاده بودم که یه دفعه این شعر! بهم الهام شد!! از کجا ؟نمی دونم!
دیروز
تو برام مثل دیروز میمونی که به تو نمی رسم تا آ خر عمر
من از تو گذشتم بی خیال اما دلم پیش تو موند تا آخر عمر
من توی امروز گرفتار شدم امروزی که فردایی نداشت
باید برگردم به دیروز یا بشینم همین جا تا آخر عمر
آخر عمر من حالاست،
همین الآن،
زیر همین طوق کبود.
توی روزی که تاریخی نداشت،
اسمی نداشت،
رسمی نداشت،
رحمی نداشت.
زنجیر بر زبانم بسته است!!!

|
+| نوشته شده توسط
فری در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
|